مسافرت خاله جون
رامیلاجونم امروز روز شنبه هفتم آبانماه سال نوده و دیشب ساعت 2:55 دقیقه صبح خاله شقایق جون رفت پیش دایی جون آلمان و ما شاید برای مدتی نتونیم ببینیم همدیگه رو و من خیلی از این بابت ناراحتم چون احساس تنهایی میکنم البته خداروشکر که تو هستی الان دو سه روزی میشه که هوا خیلی گرفته و همش داره بارون میاد از روز سه شنبه هفته گذشته همین طوری داره میباره منم که دلم همینطوریش گرفته هواهم بیشتر باعثش میشه از یه نظر ناراحت هستم ولی از یه بابت بخاطر خاله شقایق جون خوشحالم چونکه هم عمو حسین و هم خاله جون چندسالی بود که تلاش میکردن برن ولی نمیشد خداروشکر ایندفعه تونستن و به چیزی که میخواستن رسیدن البته انشاالله تو کشور غریب هم خدا نگهدارشون باشه همیشه و همیشه و هم اینکه سلامت و تندرست و دلخوش باشن. خداکنه که زودتر بتونیم دوباره همدیگه رو ببینیم.بهش گفتم بیاد تو اینجا و خاطرات قشنگتو بخونه اگه اومد بهش میگیم که
خیلی دوستش داریم.
رامیلاومامانش

خاله جون از راه دور میبوسیمت



مسافرت خاله جون
