رامیلارامیلا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره

خاطرات رامیلا عشقم

بدون عنوان

1391/1/21 13:52
نویسنده : مامان زهره
147 بازدید
اشتراک گذاری

رامی جونم خیلی وقته که برات نتونستم مطلب بنویسم چون مانیت خیلی کار داره ( آخه تو بمن میگی مانییییییییییی البته زماناییکه میخوای خودتو لوس کنی)من تو سرکارم و روزا مجبورم تا فرصتی پیش میاد برات بیام مطلب بنویسم واز اونجائیکه من از دوماه قبل از عید کارم واقعا زیاد میشه وتا یک ماه بعد از عید هم همینطور ادامه داره بخاطر همین فرصت نکردم.

اول از همه سال نو بر عزیزدلم نفسم بندبند وجودم ناناز خودم خوشگل من مامانی من جیگر من مبارک عاشقتم.

امسال دومین سالی بود که در کنار ما بودی عزیزم انشاءالله که 120 سال از این سالها رو نو کنی و با خوبی و خوشی و سلامتی بگذرونی.

عید امسال خیلی خیلی خوب بود خیلی خیلی خوش گذشت و برای مسافرت رفتیم تایلند  روز اول تا چهارم درگیر دید و بازدید عید بودیم و روز پنجم عید ساعت 3.30بامداد رفتیم تایلند (بانکوک) و چهار روز اونجا بودیم  از روز نهم هم رفتیم پاتایا  به تو بیشتر از منو پدر خوش گذست مخصوصا تو پاتایا  چون اونجا خیلی آهنگ و موزیک بود و همش تو دست میزدی و میرقصیدی و به ماهم میگفتی نانای. انقدر دختر خوبی بودی که همش فکر میکردم تو مسافرت اذیتمون میکنی ولی من اصلا دلم نمیاومد که بخوام نبرمت گفتم اگه اذیت هم بکنه بازم میبریمش چون بدون تو هیچ کجا صفایی نداره  همه بهمون میگفتن بابچه اذیت میشین ولی اذیت که نکردی هیچ تازه باتو که بودیم بیشتر بهمون خوش گذشت.قشنگ تو کالسکه میشستی و گاهی اوقات هم که خسته میشدی همونجا میخوابیدی ما هم به گشت و گذارمون میرسیدیم.جالب اینکه تو اونجا انقدر برای همه دوست داشتنی بودی که همه میامدن جلو و میبوسیدنت چه خود تایلندی ها چه خارجی های توریستی چه ایرانیهایی که اونجا بودن انقدر کارای بامزه میکردی که همه میخواستن بخورنت اخه هوا اونجا خیلی گرم بود و منم همش لباسای لختی تنت میکردم و ماشالله توهم که کپل منی انقدر بامزه میشدی که هرکی از بغلمون رد میشد یه عکس العملی نشون میدادو کلی ازت عکس میگرفتن یا یه چیزی بهت میدادن خلاصه انگار اونا بچه ندیده بودن انقدر که تو براشون جالب بودی.

خیلی عکس گرفتیم ولی من نیمتونم دوربینو بیارم سرکار و عکسارو بذارم تو وبلاگت.

امروز بیست و یکم فروردین سال نود ویکه و منو پدر بردیمت واکسن 18 ماهگیتو زدیم انشالله که به سلامتی باشه و به تندرستی درهر صورت که من از دوهفته قبل استرس اینوداشتم که میخواد بهت واکسن بزنه .

الهی قربونت برم که انقدر دختر داناو خوبی هستی ماشالله که خدابدونه البته تا واکسنتو زد یه کمی گریه کردی ناگفته نمونه که منم گریه کردم  بعدش یادت رفت ولی باز هنوز یه کم نگرانم میترسم تب کنی اخه همه میگن واکسن 18ماهگی تب داره .

صبح که واکسنتو زدم بلافاصله شربت استامینوفن دادم ولی باز دلشوره دارم خداکنه این مرحله روهم بخوبی کنار بذاری انشاءالله. البته این واکسنو که زدی به امید خدا تا شش سالگی دیگه واکسن نداری باز از این نظر خیالم راحت شد.

الهی قربونت برم ودردتو بخوره تو سرمن و من هیچ وقت ناراحتی تو رو نبینم اخه من اصلا طاقت ندارم خداخودش خوب میدونه ایشالله همه بچه ها زیر سایه مولا سالم و تندرست باشن و تو هم جزوه همه اونا باشی. امین

بهرحال الان خودم سرکارم ولی دلم خونه پیش توئه. خیلی دوست دارم خیلی عاشقتم. میمیرم برات.دختر خوشگلم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)