رامیلارامیلا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره

خاطرات رامیلا عشقم

بدون عنوان

1391/1/23 10:50
نویسنده : مامان زهره
121 بازدید
اشتراک گذاری

رامی جونم عشق مانی پریروز که واکسنتو زدم خیلی بهت سخت گذشت الهی بمیرم کلی بیقراری کردی و گریه کردی بعداز اینکه واکسنتو زدم و بردمت خونه مادرجون خوب بودی ولی بعدش که رفتم سرکار خیلی اذیت شدی تا بعدازظهر هر یکساعت یه بار تماس میگرفتم ولی انگار هرچی زمان میگذشت حالت بدتر میشد هم تب و هم درد بعدازظهر که من اومدم هم خیلی بیتابی کردی الهی بمیرم چقدر درد داشتی که نمیتونستی دست چپتو تکون بدی آخه به هردوتا دستت زدولی دست چپی واکسن کزاز بودکه درد وتب هم بخاطر همون بود شب هم بهت خیلی بد گذشت تاصبح نخوابیدم میترسیدم خدایی نکرده تبت بره بالا تا ساعت 1 نصف شب که بیدار بودم تبت پایین نیومد مجبورشدم بهت شیاف بزنم وقتی اینکاروکردم خیلی بهتر شدی وتبت نسبتا پایین اومد منم ساعتو یکساعت یکساعت تنظیم کردم که تاصبح بیدارشدم و تبتو چک میکردم بعد که دیدم خداروشکر تبت کمه میخوابیدم دیروز هم الحمدالله بهتر شدی البته هنوز بدنت یه کمی داغ هست ولی از پریروز بهتر هستی خداروشکر.

ولی نمیدونم چرا هیچی نمیخوری جز شیر هرکاریت میکنم اصلا هیچی میل نداری.

الان نزدیک به دوماه میشه که از شیرگرفتمت خداروشکر خیلی خوب از شیرگرفته شدی فکرشو نمیکردم چون خیلی وابسته بودی البته شیشه شیر بهت خیلی کمک کرد و الان وابستگی خیلی شدیدی به اون داری خداکنه مثل شیرخودم که راحت جداشدی از شیشه هم براحتی بتونی دل بکنی و دیگه با لیوان شیرتو بخوری نازنینم قربونت برم انقدر تو نازیییییییییییییی که از فکرت هیچموقع نمیتونم بیام بیرون آخه الان شیرینترین دورانته کاش میتونستم سرکار لعنتی نیامو شیرینکاریهاتو لحظه به لحظه ببینم. دائما توفکرتم بخدا خودم اینجامو دلم پیش توئه ولی باز بخاطر توئه که من میام سرکار دوست دارم هرچی که تو میخوای رو بتونم برات فراهم کنم البته پدرجون باتمام وجود کار میکنه ولی من دوست دارم که هیچ کم و کسری نداشته باشیم .

دوستت دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااا البته این تیکه کلام خاله شقایق جونه (هوارتا)

عشق منی دیوونتم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)